ردپاﯼ کلمات
ردپاﯼ کلمات
کاش به زمانی برمی گشتیم که تمام غممان شکستن نوک مدادمان بود 
قالب وبلاگ

 

به نام او 

 




         // گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست 

             دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست


              حاصل خیره در آیینه شدنها آیا              

            دو برابر شدن غصهٔ تنهایی نیست؟! //


                                                                      « فاضل نظری»






درست یادم نمی آید چند ماه پیش بود که باران می آمد 

 باران می آمد و مردم فرار می کردند از باران فرار می کردند یا از خیس شدن.....

سه نفر بودیم یادت می آید می خندیدند به ما و ما خوش بودیم و عادت داشتیم به حرفهای مردم به خیس شدن

یادت می آید ما و روزی که برنمی گردد



از جنس همان باران امروز برف بارید ......





و اما شعر.....






حروف سرگیجه می گیرند و

 سربه سر من می گذارند

 یادم نمی آید اول اسمش کدام حرف بود

 « الف »

  « ب »

 « پ »

 « ت » ...

 کدام حرف؟

 ما کودکان نفهمی بودیم که

 الفبا را به بازی  گرفتیم



.............................................................





از همه کس عقب ماندم

حتی

از لاک پشتی که

با من به سطرهای این شعر

اعزام می شود

همه ی راه ها پشت سر من حرف می زنند و

قدمهایم در اولین ایست بازرسی

لو می روند

اینجا هیچ کس شبیه من نیست

شبیه کسی که

اراده اش را به واژ ها قرض می دهد

تا دور این شعر

سیم خاردار بکشند و

من انگشتهایم را

روی هجای هر کلمه جا بگذارم

باید

تا وسط این سطرها کلاغ پر نرفته ام برگردم

کلمات دارند اسیرم می کنند 

 

 





[ 1390/10/30 ] [ 19:31 ] [ منور مهراجی ] [ نظرات (43) ]

 به نام او




//ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است

ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

امـروز میخوری غـــم فـردا و همچنـان

فـردا بـه خاطرت غم فردای دیگر است//     ( رهی معیری)




سلام

این روزا درگیر چند تا کاغذ لای چند تا شعر بودم می نوشتم و فقط می نوشتم


به روزهایم فکر می کنم که چطور شعر شدند و نفهمیدم 


وبلاگ خواهر عزیزم (نغمه ی پرواز)به روز است ....


و 

از دوستانی که شعرامو نقد می کنند بسیار ممنونم و برام عزیزند.....



دوتا از شعرایی که قبلا نوشتمو میزارم سعی میکنم زود زود به روز شم

.

.

.

............


یک تکه از اسم تو

جاماند 

با کفشهایی که 

یک سایز بزرگتر از خودت بود 

من عکس کفشت را 

به روزنامه دادم  تا  

تو بیایی و 

کفشهایت روز به روز  

تنگ تر نشوند



............



کاش واه ای است که 

باید باشد تا من  

عقده ای بشوم و 

سر پدر تا صبح درد کند 

کاش یعنی تا صبح 

روی اسکناس های کتاب حساب، 

حساب باز کنی و 

فردا شب خواب ببینی 

گیسهای معلمت را از نو می کاری  

و تو 

تمام غروب با احساس شوی  

چشمهایت را ریزو درشت کنی برای انشای فردا 

یادت می رود دفتر انشا 

زیر باران مانده  

و تو

هنوز سرگرم ریختن کاش ها 

روی کاشی حیاطی.



 


شکسپیر میگه:

شکوه دنیا همچون دایره ای بر روی آب است

که هر زمان بر پهنای خود می افزاید و

در منتهای بزرگی هیچ می شود.



سپاس از حضورتان

بهار باشید.......

[ 1390/06/16 ] [ 07:10 ] [ منور مهراجی ] [ نظرات (147) ]

   1    2    3    >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 4797